منوچهر خان حكيم
280
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نوشت و حالات خود را در او قيد كرد ، او را در آنجا ( 180 ) آويخت ، سر در پرّهء بيابان نهاده ، قلندر شده بدر رفت . امّا اسكندر دربارهء فرهنگ بسيار دلگير بود ، روى به امير خان كرد و گفت : اى دلاور ! فرزندت بسيار خرّم بود ، برو ببين كه آنچه نوع پريزاد است كه در صندوق محمد است كه او چنين مسرور است . پس امير خان برخاسته به بارگاه محمد رفت و او را نديد . از خادمان احوال پرسيد ، ايشان گفتند كه محمّد آمده احوال بهرام را از ما پرسيد و سوار شده متوجّه مقام سيمرغ شد و باز نيامد . از استماع اين خبر امير خان مضطرب شده ، سوار شده بدر رفت . چون به كنار چشمه رسيد ، رخوت « 1 » محمد و بهرام را ديد و آن دو رقعهء نوشته را برداشته مطالعه كرد ، عالم در مدّنظرش تيرهوتار شد . او نيز از جهت فرزند ارجمند خود گريبان را پاره كرده ، رقعهاى نوشت در پهلوى آن دو رقعه آويخته ، از جهت فرزند قلندر شده ، روى در بيابان نهاده بدر رفت . خبر به خسرو گيتىستان دادند كه محمّد در قلعه بهرام را پيش فرستاده بود او نيامد و محمد آمده احوال او را پرسيد ما گفتيم او نيامد ، محمد سوار شده به عقب او بدر رفت بازنگرديد و امير خان آمده احوال پرسيد ، او نيز در عقب ايشان رفته باز نيامد . اسكندر گفت : البتّه قضيّهاى واقع شده است كه آن سه نفر سالار من رفتند و باز نيامدند . پس فرمود كه مركب او را آوردند . اسكندر بيرون آمده با ارسطو و سالاران سوار شده ، متوجه مقام سيمرغ شدند . چون بدان مكان رسيدند ، اسكندر و سالاران آن لباسها را ديدند و رقعهها را ديدند اندوه و غم بسيارى اسكندر را دست داد و اين آزردگى علاوهء غم فرهنگ گرديد . روى به جانب ارسطو كرد و گفت : اى حكيم ! ديدى كه لعبتباز سپهر كجرفتار چه شعبدهاى باخت « 2 » . سه نفر دلاور من كه از ايشان كار برمىآيد و ايشان را مانند فرزند خود عزيز مىداشتم ، يك بار چنين مفت از دستم بدر رفتند ؛ رملى بزن از براى ايشان ببين ما را در اينجا مكث بايد كرد يا متوجّه ملك هندوستان شويم ، هرچند مرا از وادى فرهنگ ديگر اميد نيست ؛ چرا كه شخصى به دست ديوى همچون غياثان افتد او ديگر خلاصى ندارد ،
--> ( 1 ) . رخوت : جمع عربيگونهء رخت . ( 2 ) . باختن : بازى كردن .